سيد ظهير الدين مرعشى

27

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

استندار هزار اسف بن شهر نوش او برادرزادهء كيكاوس بود به عهد او در خراسان و عراق مردى بود كه به سوارى و كماندارى مثل او كسى نبود . بعد از كيكاوس مردم بر او بيعت كردند . او را پادشاه گردانيدند . برادرى داشت امير خليل نام ، او را به پيش ملك اردشير آوردند . ملك تمامت املاك كه در تصرف او بود به دو مسلم داشت . هرازاسف حاكم رويان گشت ، و از جوانب خاصّ و عامّ مطيع گشتند و قبل از اين استندار كيكاوس را همه روزه با ملاحده خصومت بودى . يك روز از اسب به زير نيامدى و از هيچ طرف كه به دو منسوب بودى زهرهء هيچ ملحدى نبود كه بنشيند . هزار - اسف آن سنّت اهمال نمود ، نزد ملاحده فرستاد و صلح كرد ، و از ايشان استظهار طلبيد و بيشتر قلاع را به تصرف ايشان داد و بيشتر اوقات به شرب خمر مشغول بود . زرميور مانيوند را پسرى بود بگرفت و بكشت و شروانشاه خوردادوند را برادرى بود ، او را هم به قتل درآورد ، و اين دو بزرگ از او رو برگردان شدند و پيش ملك اردشير آمدند و تقرير كردند كه هزاراسف با ملاحده در ساخت و قصد كشتن ما كرد . اگر ملك بدين معنى رضا دهد ملحدان در مازندران راه يابند و خلل آنها به خاص و عام راه يابد . ملك اردشير را اين سخن معقول افتاد . بزرگان را استمالت داده نزد خود باز داشت و از اكابر يكى را نزد هزاراسف فرستاده و نصيحت كرد و گفت : هزاراسف را بگو كه كارهاى تو بر وفق مصلحت نيست و از تهوّر و بىخويشتنى باز گرد و كودكى مكن كه عاقبت جز ندامت حاصلى نخواهد داشت . جوانى سبك سر بود خويش كام * سبك سر سبكتر بيفتد به دام هزاراسف نصيحت قبول نكرد و به موضع غرور و خويشتن بينى باستاد ، و كار به جايى رسيد كه تمامت معارف و اكابر و اعيان و امراى رويان او را فروگذاردند و به ملك اردشير پيوستند . مثل شاه عين الدوله و امير ارسلان و طارطق آقا و سنجر و ساير امراء ترك